دکترجان بی وفای من هیچ میدانی آنقدر تمام راه های آمدن را نیامدی که رویای تو جایگزین خود واقعیت شده که من هر صبح با نفس های گرم آرامت که به کنار گوشم میخورد و دستهایی که آنقدر سفت مرا بغل کرده که راه فرار را برایم بسته است از خواب بیدار میشوم به زور خودم را از حصار دستهایت آزاد میکنم و میروم به آشپزخانه و برایت صبحانه موردعلاقه ات را که نمیدانم چیست آماده میکنم و می آیم بیدارت میکنم میگویم بیدار شو دیرت شد باید بروی سرکار و صبحانه برایت حاضر کرده ام صبر کن ببینم اصلا عزیز جانم صبحانه میخوری یا نه ولی باید بخوری وگرنه من هم نمیخورم و شاید تو برای اینکه من گرسنه نمانم صبحانه ات را خواهی خورد وقت شماره نوزده...
ما را در سایت شماره نوزده دنبال میکنید
برچسب: شماره,بیست,چهار, نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:45